تبليغاتX
خودنویس
 

مرگ مدام

 

 

 تن من توی گور می لرزه

خاک می ریزه  از تموم تنم

روی هم وول می خورن انگار

کرمها توی چاله ی دهنم

تن من توی گور می لرزه

مرگ تو کوچه های این شهره

سبز می شن کنار پاهایم

دسته دسته گلای خرزهره

مثل رودی که گیر افتاده

توی مرداب ترس می گندم

دهنم رو بدوز می دونی؟

دهن گنده مو نمی بندم

سنگ رو دوش طاقتم دارم

سنگهایی به شکل بیزاری

شونه هام خرد می شن آهسته

زانوام سست می شن انگاری

دلم از این قیافه می گیره

این نگاه همیشه ناراضی

دوستان این منم یه بازنده

دوست دارم تموم شه این بازی

مثل این اتفاقها یی که

 مانمی خواستیم و افتاده ان

دردها روی دوش ما هستن

دردهایی که ظاهرا ساده ان

دردهایی به شکل سرخوردن

تو گلوگاه تلخ بدمستی

دردهایی که منتشر می شن

یک شبه تو سراسر هستی

زنده باد این تن لگد خورده

که هنوزم تو گور جون داره

زنده باد آدمی که هرلحظه

کاردی توی استخون داره

از خودم هر دقیقه میپرسم

زنده موندن چقدر می ارزه؟

مرگ زل می زنه توی چشمام

تن من توی گور می لرزه

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت توسط نسترن مکارمی |


  لالمانی گرفته ام . میفهمید ؟ به زبان اشاره هم حرفی ندارم .انگشتهایم از قلم افتاده اند . دودستی مینویسم اسب .یورتمه میرود. دو دستی مینویسم باد. دود میشود. دو دستی مینویسم خاک ...بر... سر...نه این گلدان سفالی ،نه ان پریز برق، نه این دوشاخه شکسته، نه اکوان دیو ،نه سپر زیر سر رستم، نه بار هستی روی میز ناهارخوری...شماره ی تخلیه چاه را از روی دیوار همسایه بردار . خودت را بزن به موش مرده گی ،مرد ! گونی پیاز را بیاور از پله ها بالا تا میتوانی .امروز دربند از همیشه بیشتر در بند خودش بود . شبیه خوابی ناتامم . شبیه ترک خوردن در استکان خالی صبحانه . شبیه انقلاب ،به اعتراف به انقلاب، به  حاکمیت ملت بر ویرانه های خانگی،   به مالکیت انسان بر برهنگی  ....  و دستهای زمخت تو در دست من پدربزرگ!... با کسی راه نمیایم . دود رفته توی چشمم ،آدم نمیشوم .خط میزنم بدنم را .تلخ میکنم شربتم را. کج میشوم به این طرف آدم نمیشوم .مج میشوم به انطرف انگار نه انگار . این روزها که میجوند مرا زنده زنده .پوست میکنند مثل پرتقال لبنانی شکسته. مثل زیتون رودبارتلخ و گوارا..تمامی ندارند. ندارم .بزدلم مثل سازمان ملل .خشکیده مثل لبهای هیرمند  .به سکوت مزمن مبتلا شده ام.  به مرگ با علایم حیاتی .دماغم را میگیرم . نفسم را حبس میکنم .  دکتر ها میخندند  .به تقویم اشاره میکنند و میگویند هنوز فرصت هست.برگردان مرا به خودم ،پدر بزرگ! برگردان مرا به عکسهای پیش از تولد. به زنها و مردهای خندان که آش رشته میخورند، گوارای وجودشان . به ترانه ها که زیر لب زمزمه میکنند ای دل ..ای دل.. ای دل. تلافی کرده ام خود م را کافی نیست .فرو رفته ام در سی و چند سالگی ام کافی نیست . چروک خورده ام روی سطرهای اتو کشیده کافی نیست . دهانم بوی حاشیه گرفته . از اخم تو میترسم پدر بزرگ .از عکس بی حنجره ات.  چطور بدون کلمه  قاب خالی  را مرور میکنی ؟   

 

      مهدی حسین زاده
از این شعرت خوشم آمد. زبان بی پروا و معترض متن را پیش می برد و دراین بین از جز به کل تمام موارد مورد اشاره ی شاعر را در بر می گیرد و آن گفتگوی راوی با پدر بزرگ که تا پایان متن ادامه پیدا می کندو هنرمندانه به قاب عکس پدر بزرگ می رسد:
((از اخم تو میترسم پدر بزرگ .از عکس بی حنجره ات. چطور بدون کلمه قاب خالی را مرور میکنی ؟ )) پایان بندی در خوری است !
حرکت شعری سیال ذهن که پرش های گوناگون و متنوعی در متن دارد از ضرباهنگ
متن خارج نمی شودو متن را در محدوده ی روایی خود نگاه می دارد و تن به بیگانه گردانی زبانی مخل و فالش نوازی ها ! نمی دهد با توجه به اینکه متن حوزه ی دوار و جستجو گری دارد.
تنها ادیتی اندک در برخی گزاره ها لذت همنوایی خواننده با شعر را بیشتر خواهد کرد.

ممنون از تو و شعری که با من قسمت کردی !
 

رهام رها

درود نسترن مهربان
متنت با گزاره های جاافتاده، روان و دلچسبی شروع می شود....در سکانس های میانی، اعتراض و درد...... و چیزی جز "از اخم تو میترسم پدر بزرگ .از عکس بی حنجره ات. چطور بدون کلمه قاب خالی را مرور میکنی ؟" هم نمینونست تمومش کنه
مرسی رفیق

 

      ابوالفضل حسنی

اما در کار اخرت جنون راه را برای ورود یک متر و شا قول حرفه ای بسته بود یعنی باید این کار ادید شود باید از و ضعیت جیغ زدگی در بیاد باید نشان بدهی که می دانی و می فهمی چه می کنی حرف و حدیث و کلمه اضافه با عث می شود تا نشانگانی شعر در انباشتگی متن مخفی بمانند اضا فات را بر دار ادید کن تا شعر اجازه ورود به عرصه زندگان را داشته باشد ....

 

     ی ه ر ه گ ذ ر

با درود نسترن عزيز ......
متن هايت را خواندم .....هيچ اتفاق تازه ايي ميان كلمات ات نيافتاده است كلماتي كه دور از هم و به اهستگي قدم بر ميدارند قلم خسته ات را دوباره بتراش تا حرفهايت از دهن نيافتاد ه اند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت توسط نسترن مکارمی |



مگه زوره به خدا هیشکی به تاریکی شب


تن نمیده

 

موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ


تاریکی گردن نمیده....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت توسط نسترن مکارمی |

     



خزیده ام در چمدانی که نشانی اش را باد .لابلای عکسهای خاموشی که فوت میکنم و خاک. به دستهای یخزده ام در جیب پاییز. به کودکی که روی پیراهنش لکه ی بستنی . و من زیر اینهمه خوشی فریاد میزنم پدر ... دست توی دست هیچکس ندارم وتجریش. زنده زنده دارد زیر پوست خودش میترکد بغض . روی پل ایستاده ام و خوابم نمیپرد . دماغم را کشیده ام بالا بالا بالا . تاب ندارد این چارچوبی که ایستاده روبرویم هی برو بیا برو بیا افتاده ام از پا چرا...دامن بلند مادر چینی به رنگ زمستان داشت . من از حاشیه اب میخوردم . توی این عکسها همه سیاه همه سفید انگشت اشاره ام را از یاد برده ام . سر پدر به پرپشتی دندانهای پدر بزرگ . چقدر مرده توی این عکسها که خندان خندان به ما سلام  . عروس زیر تور و نور و سکه و صلوات بخت سفیدش را به دندان گرفته . شاه داماد از ته دل گاز به شیرینی پاتختی . سرم گیج میرود . از گاراژ به زور در رفته ام . توی کوچه سگ بسته اند نمی ترسم . آنطرفتر نشسته ام سر حوضی که تازه بهار یخش را شکسته (اینجا دیگر کجاست ؟). عکسها توی آلبوم هی تلق تلوق . آبادان  و دودکشهای پالایشگاه را میگذاریم برای بعد . روزی که هنوز نوبتش نرسیده و تهران مثل قطاری که هی دور و دورتر . دختری که اینهمه رقص بندری امانش را بریده روی شانه ام  هلل یوس میکشد .روسری مادر گلهایی به رنگ غروب داشت میترسید از جنگ جنگ و جنازه های سوخته . از ایران ایران و میان نخلستانها پابرهنه  دود و دودکشهای شعله ور  الله و الله و رگبار مسلسلها و  بلندی باتوم توی دستان مردی که فریاد میزند برو برو برو ...سالهابعد توی صورتش نگاه میکنم برو برو برو ...نگاهش چقدر مثل کسی نیست که توی عکسها و من به خاطرش نیاوردم ان دختر بندری .روسریم را کیپ کردم و تند تر دویدم . لای زنها و مردها و دیکتاتورها . نفس نفس نه نمیزنم . چقدر اشاره میکند انگشتم به چشمهای زل زده روی سیاهی . دست میزنم به شانه هایشان .خیره گی تمامی ندارد و من گنگ خوابدیده افتاده ام تمام قد همینجا زیر پل تجریش .


ابوالفضل حسنی

ای ماشالله ! کار خوبی بود می توانست بهتر از این هم باشد فقط یادت باشد توی کارهای عینی- روایی فعل قلب گزاره است وقتی فعل را برمی داری سطر را ابتر می کنی و از تپش می اندازی اما یک مسله است و ان ماهرانه به کار بردن فعل است یعنی غنای کار در این است که تو در این گونه کار ها اخر گزاره ها را با فعل زنی تمام کنی وگرنه کار دم بریده می نماید اما این فعل زنی هم به گونه ای باید باشد که گزاره به گزارش تبدیل نشود در واقع بخش فنی کار که احساس شیب وسختی می کنی همینجاست ! یعنی همینجاست که تو باید برگردی قلب را با تن یا به تعبیر عینی تر بدن را باسر هم سو و همسنگ سازی مرحله ای که از تو انرژی می برد زیاد....

 

مازیار عارفانی

خانم مکارمی! این متن با قبلی ها خیلی فرق دارد. زبانی تند و تیز و گزنده که ناخودآگاهم را قلقلک داد. دستت درد نکند...


مهدی حسین زاده


سلام

شعر دارای فرمی درونی است که از راوی ایستاده روی پل تا راوی افتاده زیر پل را در فضایی نوستالژیک که با عکس ها و نقب شاعر به حوزه های اجتماعی و سیاسی تلاش دارد همه را توامان در برگیرد قابل خوانش است. در این گذار نگاه معترض و پرسشگر شاعر لا به لای سطور , شعر را به متنی کنشمند بدل کرده است که البته نیاز به ویرایشی هوشمندانه تر حس می شود در گزاره ها ..........

زبان این شعر به وضوح از متن های دیگر نسترن فاصله گرفته که بارزترین آنها تعمد شاعر در حذف افعال و تلاش برای مصادره ی ضرباهنگی تندتر در شعر است.
لزوم وجود برخی از گزاره ها مانند :(( از گاراژ به زور در رفته ام . توی کوچه سگ بسته اند نمی ترسم . )) کنش متنی ندارد و به ساختار شعر کمکی نمی کند ..

اما روی هم رفته شعر خوبی از نسترن خواندم گرچه از رویه ی نقطه گذاری ها در پایان سطور ( با توجه به حذف افعال) چندان راضی نشدم . گر چه شاید این رویه سبک نوشتاری او شود پس منتظر متن های بعدی اش می مانم .


 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت توسط نسترن مکارمی |

 

 

به کسی نمیگویم دروغی را که بر دهانم دوختی . و جانم سوختی . سر به کدام بیابان بگذارم هان؟

 نفس نمیکشم که نشناسی ام. از پیچ گذر رد میشوم . بیصدا دنبالم نکن . درخت که پا ندارد . کبریت نمیکشد به جانش . عین زنی که مویش را آتش زده اند . سراغم را نگیر  . دومین کسی که نمیشناسمش منم .یک فراموسونر اجباری در چاله چوله های گل آلود شهر .

تف میکنم به صورت بتها .

-از جانمان چه میخواهی تبر بدست بزن خلاصمان کن .

- ولی رفقا این نقش راکسی تا به حال به زنی نداده .

تبر روی شانه هایم زوزه میکشد. باران روی سرم دست و پنجه های خدا  نفسهایم را خراش.  روی سم اسبها میدوم .شیهه میکشد اسبی در گلوی ویرانم . تنم به تگری تابستانی میان دریاچه های بکر در کوهستانهای آرام . میدوم روی دست و پای خودم .اسبی زیر شکم دارم .اسبی روی آرواره هایم . بتها صدایم میزنند :

-بدون تو ما فرو نشسته گانیم در دامان خدایانی پاتیل .

 تبر فرود میاید روی سکوتم. میشکنند دیوارهای صوتی . فرود میایم با چتر نجات روی زمینی بق کرده  و دریاها دیگر برای هیچ حضرتی گشوده نخواهند شد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت توسط نسترن مکارمی |