از بس گفتم هان و نکشیدی مرا در گوش باد،صبر از نوک انگشتانم سر میرود . طعمه ی بی دردسرمردابم. خیال که برمیداردم آب هم از آبم تکان نمیخورد.کنج این اتاق دهانم را برای آینه کج میکنم. ترسم از دستهای خشکیده ی توست که بهم میزند سکوت را ، به کجا نگاه میکند چشمهای مرده ات ها؟ اینجا پرده ای برای دریدن نیست .خانه آغوش باز میکند برای چمبره ام چقدر طول میکشد ویرانی ام چقدر؟ پوست بیاندازم دنیا دگرگون نشود چی؟هی وول میخورم در تنم نمیدانی و ذوب میشوم در ولایت خواب آلود نفسهایت وقتی مرا به خانه میبری ، چمیده در چمدان ..چقدرطول میکشد؟ حرف از دهانم نمیچکد. زیر گلویم تفنگت را قنداق میکنم .ماشه نمیچکد. بس کن آینه، تو خودت نیستی. این دهان که روبرویت ایستاده صدا در نمی آورد ...لکنت تصویر تو پانتومیم کلمات سرشکسته است.در حوالی تنم پرتاب میشوم. بی بال و پر کجا پریده شهیدم ببین. اگر به پلاکم نگاه کنی نشانی ات گم میشود بپا...ساکن هپروت علیایم، دست اندر کار کتابت این خوابهای بی تعبیر.وجه المصالحه ی اضداد برای اجتماع عناصر در محال.کریستف کلمب هم هنوز این کشف بزرگ را مرتکب نشده . مادر خرماهای نوبرانه که شیرینیشان از گسیهای من گذشته. تر و تازه رطبها را در تنم آویزان میکنم. خیره به آسمان که خشکیده گلو، بارانش آرزوست ٬عطش را با آب دهان فرو میدهم . میخزم زیر ابرهای مخملی. سر میرسی ،تمام تنم باران گرفته است.
دهان دره ی سبزی دارد پنجره ات با این پرده ی مغز پسته ای .دیوارهای شهر برای سری درد
میکند که روسریش را پرده دریده باد. وقتی خشونت از تریبونها فریاد میزند صلح٬ موهای آشفته
ات تشویش اذهان عمومیست.حتی رییس جمهور هم نمیتواند از این هسته دست بردارد. گیلاسی
که گوشهای تو را زینت داده حق مسلم دهانیست که نامت را نمیداند.
پ.ن
پرده ها اتو کشیده رومیزی ها سفید بشقابها ردیف مثل دندانهای تو وقتی لبخند میزنی... خدا نکند بیایی از این در تو شیشه ها را بشکنی .
بغداد روی زبان باد حراج میشود .زنان برهنه در معرض فروش با
دندانهای سفید و فرزندانی سیاه...
تلوزیون برفک میزند یخچال دهانش را باز گذاشته و سفره اعتصاب غذا
میکند .خانه سقفش را فروخته ، باغ زمینش را . قطره قطره قطره این
سِرُم تمامی ندارد.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن
دخترک به پدرش نگاه کرد و به عروسک پنبه ای گفت :غذاتو بخور تا مث بابا قوی بشی.پدر به صورت دخترش زل زد .رییس جدید توصیه کرده بود برای قوی شدن اول باید گرگ باشی...
فرمانده فریاد زد:طبل بزرگ زیر پای چپ .سرباز چوب زیر بغلش را محکم کرد و انرا به زمین کوبید
پایان ناخوش شاهنامه در گلوی راوی به سرفه افتاد. ملوانان دریازده بادبانها را کشیدند .کشتی در تشت اب غرق شد .زن گریه را پشت چشمهایش خیس کرد و زیر نور شبتابها حمام آفتاب گرفت.ملوانها از تشت بیرون زدند . خانه بهم ریخت .پرده فرو افتاد . تماشاچی برهنه روی اخرین صندلی برای شما دست میزند.
آواز گم شده چند خیابان آنطرفتر بر زبان تو جاری شد . زمزمه ای که کار دستهای ما را پیچیده تر کرد .تو دست تکان میدهی در روشنایی : من اینجام ...من دست میکشم در تاریکی :تو کجایی؟ ...
پرونده ی من بوی دستهای تو را میدهد. راز جنایت را در گلو سربریدند. پلیسها هم چشمهایشان را دزدیدند. از جناب قاضی تقاضای اشد مجازات ...دستبند میزنی به گلویم .سکوت از دهانم پرواز میکند.